شمالبرگ ShomalBarg.ir

روایت تلخ مادر ۲ شهید مدرسه میناب از آخرین دیدار با فرزندانش

روایت تلخ مادر ۲ شهید مدرسه میناب از آخرین دیدار با فرزندانش

شمال برگ: خداحافظ مامان آخرین جمله ای بود که آسنات و محمدحسام قبل از رفتن به مدرسه به مادرشان گفتند؛ چند ساعت بعد، مادر میان آوار مدرسه بدنبال دو فرزندی می گشت که دیگر به خانه بازنگشتند.


خبرگزاری مهر، گروه استان ها- کوثر اشرافی: جماعت یک دنیا فرق است بین دیدن و شنیدن؛ اما گاهی شنیدن دشوار است و دیدن سخت تر، چه رسد به این که در میانه این معرکه باشی و ببینی آن چه را که دیدنش تاب و توان می خواهد.
حال و روزش دیدن ندارد؛ زنی جوان که شاید بیشتر از ۴۰ سال نداشته باشد، اما اینروزها او را با عنوانی صدا می زنند که سنگینی اش برای یک مادر وصف ناشدنی است؛ «مادر شهید». آن هم مادر دو شهید؛ آسنات و محمدحسام رئیسی.
آسنات و محمدحسام، دو دانش آموز مدرسه شجره طیبه میناب بودند؛ مدرسه ای که نام ۱۶۸ دانش آموز شهید را در دل خود جای داده است. آنها در اولین روز جنگ، همراه شماری از همکلاسی هایشان جان باختند و سال تحصیلی جدید را ندیدند.
حالا در ایام شروع مهر، مادرشان میهمان شهرمان شده است؛ زنی که روبه روی جمعیت ایستاده، محکم سخن می گوید و از روزهایی روایت می کند که هنوز برایش تمام نشده است؛ از آخرین صبح، آخرین نگاه، آخرین خداحافظی و لحظه ای که فرزندانش برای همیشه از آغوش مادر جدا شدند.

آخرین صبح

مادر آسنات و محمدحسام روایتش را از بامداد حادثه شروع می کند؛ از آخرین لحظاتی که هنوز خانه برایش بوی زندگی می داد.
می گوید: «آسنات من را صدا زد و اظهار داشت: مامان نمیای موهام رو شونه کنی؟»
موهای مشکی و بلند دخترش را بافت؛ بافتنی که نمی دانست آخرین شانه زدن موهای دخترش خواهد بود.
مادر ادامه می دهد: برای آخرین بار موهایش را بافتم. گفتم لقمه بگیرم برات؟ گفت نه مامان، من روزه هستم. امروز باید حتما روزه ام را نگه دارم.
اما برای محمدحسام، دو لقمه بزرگ آماده کرد و در کوله پشتی اش گذاشت.
بچه ها آماده رفتن به مدرسه شدند. لحظه خداحافظی فرا رسید. مادر نگاهشان کرد و بچه ها برای آخرین بار گفتند: «خداحافظ مامان.»

صدای انفجار

خداحافظی کردند و رفتند، اما حدود ساعت ۱۱ و ۲۰ دقیقه، صدای انفجاری مهیب فضای شهر را شکافت؛ صدایی آن قدر بلند که شیشه های خانه بر زمین ریخت.
مادر می گوید از جهت صدا فهمیده بود انفجار در مدرسه رخداده است.
«هراسان چادرم را سر کردم و به کوچه دویدم.»
می دوید، اما انگار مسیر مدرسه طولانی تر از همیشه شده بود.
می دویدم و زمین می خوردم، اما نمی رسیدم. پاهایم را که نگاه کردم زخم شده بود و خون می آمد، اما بلند شدم. هنوز تا مدرسه راه بود.
در روایت مادر، این دویدن یادآور حکایت دیگری است؛ حکایت زینب(س) و عاشورا؛ آنجایی که فاصله میان یک خواهر و برادر، فاصله میان مقتل و قاتل شد.
مادر می گوید: سرگشته شده بودم؛ مثل خواهر حسین(ع) که حیران برادر بود. همان جا پاهایم سست شد و بر زمین افتادم و خاک حیاط مدرسه را بر سرم ریختم.

این دختر، آسنات من نیست

مادر به مدرسه رسید، اما دیگر مدرسه ای وجود نداشت؛ آوار، دود و آتش جای کلاس های درس را گرفته بود.
او میان جمعیت بدنبال فرزندانش می گشت. می گوید: دویدم، اما دیر رسیدم؛ خیلی دیر.
در میان آوار، پیکرهایی دیده می شد و او تلاش می کرد نشانی از دخترش پیدا کند. رفتم از نزدیک ببینمش. صورتش پر از خاک و خون بود. موهایش را دیدم که باز و رها بود. با خودم گفتم این دختر، آسنات من نیست؛ چون من موهایش را بافته بودم.
اما واقعیت چیز دیگری بود.

جستجوی مادر برای دو فرزند

از مدرسه جز آوار چیزی باقی نمانده بود. همه جا پر از دود و آتش بود و صداهایی از میان جمعیت شنیده می شد؛ صداهایی که کمک می خواستند.
مادر می گوید: کاری از دستم برنمی آمد.
آسمان رنگ دیگری گرفته بود و زمین، صحنه ای بود که مادر نمی توانست باورش کند. اما او بازهم فرزندانش را صدا می زد.
آسنات، محمدحسام کجایید؟ مامان صدای من رو می شنوید؟ تو رو خدا جواب من رو بدید.
اما پاسخی نمی آمد.
من دنبال صدایی بودم که خاموش شده بود.
او از میان آوار و امدادگران بدنبال نشانه ای از فرزندانش می گشت؛ دست ها، لباس ها و وسایلی که شاید بتواند با آنها فرزندانش را شناسایی کند.

این دست توئه پسرم

مادر از محمدحسام می گوید؛ پسری که کلاس چهارم بود و دست های کوچکی داشت.
بین کاورهای مشکی، دست ها را یکی یکی نگاه می کردم تا دست های نحیف حسامم را پیدا کنم. با خودم می گفتم این دست توئه پسرم.
جستجو سخت بود، اما مادر با نیرویی که خودش هم نمی دانست از کجا آمده، میان آوار می گشت.
«همه کاورها را گشتم، اما اثری از بچه هایم نبود. من بدنبال نشانه کوچکی از بچه هایم بودم و می دویدم. تمام آن روز را می دویدم، اما نمی رسیدم.»

آخرین تصویر آسنات

در میان آوار، دست های کوچکی را دید که به حالت سلام بر زمین مانده بود.
مادر هنوز نمی داند فرزندانش در آخرین لحظات به چه کسی سلام کرده اند؛ به خدا، به امام حسین(ع)، به حضرت زینب(س) یا رقیه خاتون.
اما از دخترش، آسنات، چادری خونین در نمازخانه مدرسه باقیمانده بود؛ تنها نشانی که مادر توانست از او پیدا کند.
می گوید: دیدم لحظه آخر چشم هایش باز بود و لبخند به لب داشت. آسنات در بین گل های ریز چادرش آرام خوابیده بود.

مرد کوچک خانه من نیامد

در آن روز، مادران و پدران بسیاری در بین آوار مدرسه بدنبال فرزندانشان می گشتند؛ هرکس نام جگرگوشه خویش را صدا می زد.
زهرا، ستایش، آسنات کجایی؟
مادر نیز محمدحسام را صدا می زد: مرد من کجایی؟
اما پاسخی نیامد. مرد کوچک خانه من نیامد.
محمدحسام عاقبت در کنار آبخوری مدرسه و در کنار دوستش امیرمحمد پیدا شد.
اما هنوز یک سؤال در ذهن مادر باقیمانده است؛ سؤالی که شاید هیچگاه پاسخ آنرا نداند:
نمی دانم پسرم آب خورد یا نه.
این روایت مادر دو دانش آموز شهید مدرسه شجره طیبه میناب است؛ داستانی از یک بامداد عادی که با «خداحافظ مامان» شروع شد و با آوار، انتظار، جستجو و داغ دو فرزند برای همیشه در خاطره یک مادر ماند.
آسنات و محمدحسام، سال تحصیلی جدید را ندیدند؛ اما نامشان در حافظه مدرسه ای ماند که حالا بخشی از تاریخ تلخ و سنگین جنگ را با خود حمل می کند.
به طور خلاصه، آن هم مادر دو شهید؛ آسنات و محمدحسام رئیسی.آسنات و محمدحسام، دو دانش آموز مدرسه شجره طیبه میناب بودند؛ مدرسه ای که نام ۱۶۸ دانش آموز شهید را در دل خود جای داده است. هنوز تا مدرسه راه بود. در روایت مادر، این دویدن یادآور حکایت دیگری است؛ حکایت زینب(س) و عاشورا؛ آنجاییکه فاصله میان یک خواهر و برادر، فاصله میان مقتل و قاتل شد. مادر می گوید: سرگشته شده بودم؛ مثل خواهر حسین(ع) که حیران برادر بود. مادر از محمدحسام می گوید؛ پسری که کلاس چهارم بود و دست های کوچکی داشت. بین کاورهای مشکی، دست ها را یکی یکی نگاه می کردم تا دست های نحیف حسامم را پیدا کنم.

منبع:

1405/07/06
13:41:44
5.0 / 5
4
تگهای خبر: خانه , رشت , زمین , زندگی
این مطلب شمالبرگ را می پسندید؟
(1)
(0)
X

تازه ترینهای مرتبط در شمالبرگ
نظرات بینندگان شمالبرگ در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
پربیننده ترین ها

پربحث ترین ها

جدیدترین ها

شمال برگ shomalbarg